فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

همراهی دختر نازم با مامانیش

دختر نازم دیروز قرار بود برم جلسه اما چون تنها می خواستم برم زیاد راضی به رفتن نبودم که به پیشنهاد مامان مر ضی تو رو هم با خودم بردم از اینکه کنارم بودی خیلی احساس خوبی داشتم تو جلسه که بودیم چند تا نقاشی کشیدی و بعد با دقت به حرفای استاد گوش می کردی قربونت برم که از الان ادای ادم بزرگا رو در میاری انشاالله یه روزی بشه ببینم می ری دانشگاه و تو بهترین رشته تحصیل می کنی وقتی جلسه تموم شد بردمت پارک و حدود نیم ساعتی بازی کردی دلم می خواست بیشتر می موندیم تا بازی کنی اما دیر وقت بود و باید برمی گشتیم وقتی رسیدیم خونه رفتی حموم بعد یک کاسه بزرگ سوپ خوردی(خیلی گرسنت بود قربونت برم )بعد بردم تو اتاقت و خوابیدی البته اصرار داشتی بیدار باشی و باه...
26 شهريور 1392

بهونه های شیرین دختر نازم

دلبندم پنج شنبه شب با بابایی رفتیم خونه مامان مرضی اما چون بابا کار داشت باید برمی گشتیم و با اینکه هر سه تامون دوست داشتیم که بمونیم کرج اما مجبور بودیم که برگردیم.تو کلی با خودت وسیله برده بودی و فکر می کردی که می خواهیم بمونیم خونه مامانی اما وقتی بهت گفتم فاطیما جونم وسائلت رو جمع کن بریم حدود یکساعت گریه کردی تا بالاخره راضی شدی که برگردیم خونمون گل من نمی دونم باید چه جوری این اخلاقت رو عوض کنم آخه هر وقت خونه هر کسی می ریم شما بهونه می کنی که بمونی خونشون نه من نه بابایی راضی نمی شیم گلمون یه شب ازمون جدا باشه من تمام تلاشم رو می کنم که اتاقت رو به بهترین شکل درست کنم و با هر وسیله و عروسکی که داری اتاقت رو تزئین می کنم که تو از اتاقت...
23 شهريور 1392

تولد بابایی

عزیز دلم دیروز تولد بابا اصغر بود اول قرار نبود بریم خونشون ولی بابا با عمه هماهنگ کردن که بریم عمو احسان با ماشین تصادف کرده بود خدا رو شکر به خودش چیزی نشده بود اما ماشین بدجور خسارت دیده بود و بابا خیلی از این قضیه ناراحت بود وقتی اومدم مهد دنبالت اول بهانه گرفتی که چرا نمی برمت پارک بعد از کلی توضیح دادن و وعده خونه مامان پری رو دادن راضی شدی بریم خونه وقتی رسیدیم دندون درد بدی اومد سراغم تو هم برای اینکه به من کمک کنی خودت حاضر شدی قربونت برم که با سلیقه ای و بهترین لباسها رو می پوشی بابا هم ساعت 8 اومد و رفتیم برای بابا اصغر کیک و کادو خریدیم و رفتیم خونشون دختر گلم شما خانومتر و بزرگ تر شدی و کمتر از قبل با باران شلوغ می کنی نازنین ما...
20 شهريور 1392

فرشته خوابالوی مامان

  شیرینم دیروز وقتی رسیدیم خونه بردمت حموم تا خانوم گلم تمیز بشه و خستگی اردو از تنش در بیاد     قرار بود شب با بابایی بریم سینما تو هم حاضر شدی و منتظر بابا شدی بعد باهم نشستیم و مشغول تماشای تلویزیون شدیم که خوابمون برد و وقتی بیدار شدم دیدم مثل یه فرشته کنارم خوابیدی     دلم نیومد بیدارت کنم به بابا زنگ زدم و گفتم فاطیما گلم رفته بوده اردو و خسته است و زودتر از همیشه خوابیده و بهتره سینما نریم بعد هر کاری کردم بیدار شی و شام بخوری بیدار نشدی دوباره عذاب وجدان گرفتم که دختر نازم باید گرسنه بخوابه به خودم گفتم اشکال نداره فکر کنم به خواب بیشتر از غذا احتیاج داری و گذاشتم تو تختت وفتی بابا اوم...
20 شهريور 1392

اردو با دوستای مهد

فرشته کوچولوی من امروز قراره با دوستای مهدت برین اردوی تفریحی (پارک ترافیک)       گفته بودن که تفنگ آب پاش هم با خودتون ببرید نمی دونم چرااااااااا امیدوارم بهت خییییییییییییییییییییلی خوش بگذره       ...
19 شهريور 1392

هدیه مامانی و بابایی به دختر نازمون به مناسبت روز دختر

نازنین مامان دیروز که اومدم مهد دنبالت دیدم یک ماسک خرگوش زدی به صورتت و گفتی اینو برای روز دختر بهمون دادن چند بار هم بهم گفتی مامان تو برام چی می خری و بابایی قراره برام چی بخره منم گفتم شب که بابا اومد هر دوتامون کادوهامون رو بهت می دیم ساعت 7 تا 8 بخاطر اینکه کلاس داشتم خونه تنها بودی و وقتی کلاسم تموم شد به بابا زنگ زدم و با هم قرار گذاشتیم بریم برات کادو بخریم که یه دفتر نقاشی         و یه مداد رنگی دوازده رنگ       و دو تا خط کش ژله ای   که پر از شکل های جورواجور بود و یه چسب (که چسب رو به سفارش خودت برات خریدم موقع کلاس رفتنم کلی تاکید کردی که حت...
18 شهريور 1392

ددر با باران

خوشگلم چهارشنبه شب دوباره رفتیم کرج پیش مامان مرضی از وقتی راه افتادیم شما تو ماشین خواب بودی حتی وقتی رسیدیم خونشون هم خوابالو بودی و بدون اینکه شام بخوری خوابیدی البته حق داری چون ساعت هفت صبح رفته بودی مهد و خسته شده بودی پنج شنبه هم از وقتی بیدار شدی کلی تو حیاط بازی کردی و با بابایی ماشین شستی و وقتی بابا رفت استخر هر کاری کردیم که با باهاش بری و شنا کنی نرفتی و وقتی بابا می خواست ببرتت تو آب کلی جیغ زدی و گریه کردی با اینکه دلمون می خواست پیش مامان مرضی بمونیم اما چون با بابایی و مامان پری و عمه آرزو برنامه گذاشته بودیم که بریم پارک مجبور شدیم برگردیم تهران و ساعت نه شب بود که رفتیم پارک و تا ساعت 3 صبح اونجا بودیم خیلی بهمون خوش گذشت ...
16 شهريور 1392

زیباترین گل هستی روزت مبارک

          یکی یدونه مامان و بابا فرشته زندگیمون روزت مبارک عزیزم         امروز روز دختره خدا رو شکر می کنم که هدیه قشنگی مثل تو رو به من و بابایی داد تا زندگیمون   لحظه به لحظه شیرین تر بشه نازنینم امیدوارم   مثل حنا با مسئولیت   مثل نل صبور     مثل ممول مهربون   مثل جودی شاد و سرزنده     و مثل سیندرلا خوشبخت باشی...       ...
16 شهريور 1392

ترس نازگل مامان از بازی تو استخر

نازنینم الان که دارم این مطالب رو می نویسم 5 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت از عمر نازنینت می گذره فدای وجودت بشه مامانی یکشنبه با بابا رفتیم کرج از خوشحالی نمی تونستی تو ماشین بشینی و همش می پرسیدی مامانی کی می رسیم بخاطر تعطیلی خیلی ترافیک بود و تقریبا دو ساعت طول کشید که رسیدیم انقدر خسته و گرسنه بودیم که تا رسیدیم مامان مرضی خودش احوالمون رو دید و زود برامون شام آورد تا ساعت 2 بیدار بودیم و تو هم هر کاری دلت می خواست انجام دادی و مامان مرضی هم مدام قربون صدقت می رفت روز دوشنبه هم از صبح که بیدار شدی مدام اصرار می کردی مامان بریم استخر بازی کنم مامان مرضی هم قایق بادی و کلی هم اسباب بازی برات اورد اما نمی دونم چرا بعد از اون همه اصرار ...
12 شهريور 1392